السلمي ( مترجم : حسيني )
46
ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات ( نخستين زنان صوفي ) ( عربي ، فارسي )
إن كنت تعلم أنّنى بك واله * فاصرف سموم الشّمس عنّى سيّدى « اگر مىدانى كه واله و شيداى توام پس گرماى خورشيد را از من بگردان » ( نيشابورى ، همان ، 287 ) سلام اسود گويد در همان زمان ابرها آسمان را فراگرفت . حيونه آنقدر روزه گرفت كه چهرهاش سياه شد . او را به اين سبب سرزنش كردند . روى به آسمان كرد و گفت : خدايا ! خلق تو ، مرا به سبب خدمت به تو سرزنش كردند . به عزّت و جلال تو قسم كه تو را تا آن حد خدمت مىكنم كه معصيتى براى من باقى نماند ، و گفت : يا ذا الّذى وعد الرضى لحبيبه * أنت الّذى ما إن سواك أريد " اى كسى كه به دوست خود وعده رضا مىدهى تو كسى هستى كه جز تو را نمىخواهم . " ( نيشابورى ، همان ، 287 ) على بن هاشم ابلى مىگويد كه به اهواز رفتم و از حيونه جويا شدم . گفتند كه در خرابات دار الاشنانى است . وارد شدم زنى را ديدم كه از خوف الهى سرگشته بود و حب الهى او را ضعيف كرده بود . ظاهرى روحانى و باطنى آسمانى داشت . بر وى سلام گفتم ، به شعر پاسخ داد : خوالص أسرار ضوامر أعظم * بلين و باقى وجدهن جديد " اسرار و رموز خالص چون استخوانهاى پوسيدهاى هستند كه كهنه مىشوند اما آنچه باقى مىماند و تازه است وجد ايشان است . " ( نيشابورى ، همان ، 288 ) و سلام اسود همچنين گويد : هرگاه به دنبال حيونه مىگشتم او را در گورستانها مىجستم . پس روزى به او گفتم در گورستانها چه مىكنى ؟ پاسخ داد : و ليس للميّت فى قبره * فطر و لا أضحى و لا عشر